الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
72
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
گرسنگى بودند و زايش و فرزند آنها قطع ميشد و مانند بهائم هر كجا بود و سر راهها بگردهء هم ميپريدند ، و چون قحطى و گرسنگى داشتند بشهرها يورش ميكردند و بهر چه ميرسيدند ميخوردند و تباه ميكردند و فساد اينها بهرجا رو ميكردند از ملخ و سرما و همه آفات بدتر بود و چون از سرزمينى بسرزمينى ميرفتند اهل آن فرار ميكردند چون كسى به اينها غلبه نميكرد و نميتوانست جلو آنها را بگيرد و آنقدر فراوان بودند كه ديگر جاى پا براى كسى نبود و جاى نشستن نميماند ، كسى نميدانست اول آنها كجا است و آخر آنها كجا است و كسى نميتوانست به آنها نگاه كند و نزديك آنها برود از بس نجس و پليد و بد شكل بودند و اين وسيله پيروزى آنها بود و چون بسرزمينى متوجه ميشدند غوغا و جنجالى داشتند كه از صد فرسخ راه شنيده ميشد از بس زياد بودند مانند آواز باد بارانى كه از دور به گوش رسد و چون در بلادى وارد ميشدند چون مگس عسل همهمه داشتند ولى سختتر و پر جنجالتر كه احدى نميتوانست از غوغاى اين همهمه چيزى بشنود و چون بسرزمينى وارد ميشدند وحوش و درندگان آن را گريزان ميكردند و جاندارى در آن نميماند زيرا سراسر آنها را فرا مىگرفتند و چون بيرون ميرفتند جاندارى در آن باقى نمانده بود زيرا همه را باخود ميبردند براى آنكه از هر چيزى بيشتر بودند . و كار آنها عجبتر از هر عجبى است و هر كدامشان مىدانند كه چه وقت خواهند مرد زيرا هر مردشان نميرد تا هزار فرزند آرد و هر زنشان نميرد تا هزار فرزند زايد و با اين نشانه مرگ خود را ميدانند و چون هزار فرزند آوردند آماده مرگ ميشوند و كار زندگانى را ترك ميكنند .